بایگانی برای دسته عاشقانه ها

DSC05896

چندسال قبل ، از پیاده روی اربعین به طور کاملاً خفیف چیزهایی به گوشم می رسید اما مثل یکی دو سال اخیر تبلیغات در مورد آن به این شدت نبود و گاهاً حسرت آن می خوردم که روزی مسافر کربلا در اربعین و سیاهی لشکر این نهضت باشم که الحمدلله اربعین قبل قسمت شد و با یکی دو نفر از دوستان پیش قراول این سفر معنوی از دیار خود شدیم . از بازخورد ها و تعریف وقایع و شرح سفر تا ماه ها بعد از سفر بماند و اینکه چه تجاربی در سفر کسب کردم هم بماند ! و اما این روزها تماس ها و پیام های مکرر از عاشقان و دلسوختگان دارم که دلشان هوای بهشت کرده و می خواهند به این نهضت بپیوندند و می خواهند همسفر باشند یا کسب تجربه از این سفر بکنند که متأسفانه امسال دلم رضا به این سفر نمی دهد هرچند دوستان با ارادتی خاص دعوت می کنند ولیکن خیلی مشتاق نیستم اما دلم در بین الحرمین سیر می کند . و از باب انتقال تجارب سفر ان شاءالله تعالی در روزهای آینده بیشتر از ملزومات این سفر روحانی و درس آموز خواهم گفت ، امید است که با این حال خراب و روح پریشانم با وجود عدم رضای دل این سفر عشق باز هم قسمتم شود به حق علمدار کربلا …


80

در این روزها دِلم کمی یک رنگی و صافی چون زلال دریا را می خواهد ، آدم ها ی شیشه ای که پُشت و رویشان یکی باشد ، صاف ِ صاف همچو رود ، همچو آسمان ، همچو نور … این صفات از تو دور نیست ، ولی چرا تو برای آن کمترین تلاش ممکن را هم نمی کند ؟ مگر روح تو از او نیست ؟ مگر او نزیکتر به تو از رَگِ گردن نیست ؟ چرا عشق را فراموش کرده ای ؟ چرا بر طَبل دوری ها می کوبی ؟ چرا هر روز بر سر جاده ی محبت زیر گذر و روگذر می سازی ؟ مگر تو از این خاک نیستی ؟ پس چرا هر روز بهانه ی آتش و دریا می کنی ؟ پایان این قصه کجاست ؟ روی عرش یا در دَرِه های تنگ و تاریک ؟ کمی با من بساز تو ای عِشق …

این ظلم های تو آخر تیغ تیزی می شود و بر سینه ی سوخته ی من می خورد ؛ آخر تا کی این همه ظلم ؟ آخر تا کی این همه قساوت ؟ مرا با کدامین دیده می نگری ؟ با کدامین رو فردا نزد او می روی ؟ با کدامین رو این همه دل می شکنی و دانه های وجودم را متلاشی می کنی ؟ همه ی عالم را از رد پای تو باید شست ! همه چیز تو شده این بندهای زمین ، اما …

(بـه یـاد بـیاور آن روزی را کـه بـایـد رفـت …)

فرجام قصه های روزگار تلخ و شیرین دارد ولی امان از روزی که این فرجام در صور پایان بدمد ، آن گاه است که باید بساط هرچه داشته و نداشته ی دنیاست  برای آخرت چیده شود و به سوی دوست سفر کرد ، راه دوری نیست ، صدایش از همین حوالی به گوش می رسد و ما چه دیر اندیشیم اگر ساده از کنار این حقیقت بگذریم …

انعکاس این مطلب در : انعکاس بناب


madine (42)

دیگر دارد نزدیک می شود وقت رفتن ، باید که رفت ، من می روم تا در تنهایی خویش قدری به خود آیم ، کاش می شد با شما باشم ، حیف است در لحظه های عبودیت جای بهترین دوستانت خالی باشد و من دارم می روم با کوله باری از گناه ، ای کاش بعد از سفر بر نگردم ، کاش بقیع آخر این خط باشد …
این روزها با هر کس از رفتن می گویم مرا پشت دیوار بقیع می برد و دفتری از خواسته هایش را بیان می کند ، می روم که پاک بودن را تجربه کنم ، می روم تا عمق نگاهم را به زندگی معنا بخشم ، می روم که دیگر غیر از شهادت حسرت دیگری نداشته باشم ، می روم تا خود را از دنیا بشویم ، کاش بهشتی واقعی شوم ، می روم …
حلالم کنید …


p28jr8mmf7uihmv2na

هیچ گاه از یادم نمی رود چهار سال پیش را که برای ثبت نام سفر به خانه ی خدا پشت گیشه ی بانک ایستاده بودم ، شاید آن روز فکر احساس امروز خود را نمی کردم ، از امروز بیست روز تا سلوک الی الله باقی مانده ، روزهایی که با دلهره سپری می شوند ، روزهایی که فرصت خوبیست برای بیشتر به خودآمدن ؛ برای سیر الی الله نیاز به دل صاف ، قلب پاک ، دلی سرشار از عشق به معبود و هزار هزار چیز دیگر نیاز است …

امروز اولین روز از کلاس آموزشی کاروان بود ، چشمم به افراد سالخورده ی کاروان که افتاد با خود گفتم به من فرصتی دست داده تا قیاسی داشته باشم بین خود و آینه هایی که آینده ی مرا نشان می دهند ، قیاس من و اینده ی خودم … دل و چشم را به زبان روحانی کاروانمان حاج آقای منتظرقائم سپردم که با لهجه ی شیرین اصفهانی از سفری می گفت که در آن از بازگشت دل خبری نیست ، قرار است قلب هایمان را پشت پنجره های بقیع جا بگذاریم و بیاییم ، قرار است چشمانمان را به صحن و سرای حضرت معبود بسپاریم و بیاییم ، جسمی بر می گردد که تا آخر عمر در حسرت لحظه لحظه های دلدادگی می سوزد و می سازد …

هنوز نرفته دلم به هوای رکن های چهار گوشه ی کعبه پر کشیده ، هنوز نرفته چشمانم خیس زیارت مادر پشت نرده های بقیع شده ، هنوز نرفته دلم احرام بسته ، به حال صفای دلم غبطه می خورم ، غبطه می خورم به کبوتران بقیع  …

در ضمن گفتن از این سفر روحانی بد نیست بگویم از این روزهایی که یادآور سفر کربلا هم نیز هست ، یاد آن سفری بخیر که بعد از سال ها نوکری ارباب نصیبم شد ، هیچ وقت از یادم نمی رود بین الحرمین را ، نمی توانم فراموش کنم آن لحظه ای را که برای اولین بار چشمم به جمال شش گوشه ی آقا ابا عبداالله الحسین (ع) روشن شد ، آن گاه بود که سیل اشک عشاق مرا در خود غرق کرد ، هنوز در دل می پرورانم ارزوی دوباره زائرت شدن را …


ggg

جای شما خالی همین نزدیکی ها چند روزی را مهمان امام ثامن ، رضای آل محمد (علیه السلام) بودیم ، شکر از خدای منان که این فرصت را نصیب این بنده ی رو سیاه کرد تا بتوانم در حرم امامی سر به عظمتش خم کنم که ضامن آهو بود ، حرم امن الهیست آستان سراسر نور امام رئوف ، اگرچه گنه کار باشی … امام آنقدر مهربان است که هرچقدر هم که از فرط گناه نتوانی در برابر عظمتش سر بلند کنی آخر تو را در آغوش ضریحش می کشد و این یعنی اوج عشق ، عشقی که تفسیرش جز حب به علی و خاندان او نیست ” ولایة علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی ” … تو در برابر حرمی هستی که عبادت گاه فوجی از ملائکه است ، منبع نور در مشرق زمین و ستون استوار آسمان در فلات ایران است ، نقطه ی ثقل دل های گره خورده به اهل بیت عصمت و طهارت (علیها سلام) و حرمی در برابر تو … تویی که صغیری ، درمانده ای ، نیازمندی و پناه آورده ای به حرم …



برای منی که جا ماندم

کربلا به رفتن نیست، به شدن است؛ که اگر به رفتن بود، شمر هم کربلایی است! شهید سید مرتضی آوینی

دل بستگی ها

دوستان طراح

هم قلم ها

محبوب ترین ها

Sorry. No data so far.

آمار بهشتی

  • 0
  • 278
  • 783
  • 2,825,358