بایگانی برای جولای, 2013

IMG_۲۰۱۳۰۵۲۷_۰۱۱۴۵۰

کنار کعبه که باشی هفتاد دو اُمت پیامبر را از هفتاد دو ملت می بینی ، سفید ، سیاه ، سرخ و هر نژادی ؛ پیر ، جوان ، زن ، غنی ،‌ فقیر ، من سالم ، اوی نشسته بر روی ویلچر ، همه و همه به دورش هفت شوط طواف می کنند ؛ یاد لبیک هایش بخیر ، یاد نمازهای چشم به کعبه دوخته بخیر ، یاد آن وقت و ساعاتی بخیر که در حجر اسماعیل سر به سجده می گذاشتم ، یا آن وقتی که اشک هایم را با دامن خانه ات پاک می کردم بخیر ،‌ یاد لحظه های ناب عبودیت بخیر ؛ خدایا ؟ من بودم و تو … بی واسطه مثل همیشه …


قصه عطش …
07 13th, 2013

qqghbae1x9m0180dr9z

تشنه ام ، به شدت لب هایم خشک شده ، عطش برتمام وجودم غلبه کرده ، حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده و نفس هایم می سوزد ، اما خوبی این تشنگی در این هوای داغ این است که مدام تو را به یاد سختی هایی که اهل خیمه ها در روز عاشورا کشیدند می اندازد ، انگار پرده از جلوی چشمانت کنار رفته و تو در یک بیابان خشک و بی آب و علف از تشنگی همچو یک ماهی که از تنگ آبی به بیرون  افتاده باشد تلظی می کنی ، و اقا اباعبدالله را می بینی که روبه روی لشکر دشمن ایستاده و علی اصغر را روی دست و خطاب به آنها می گوید علی را از دست من بگیرید و او را از آب سیراب کنید و ناگهان با تیر سه شعبه ی حرمله برای همیشه ازآب سیراب شد …

خیال کن ماهی بیرون از آب را

تلظـی یعنـی علـی اصغـر . . .

Ghomghomeh (5)

پرده ای دیگر هم مرا یاد تشنگی شهدا می اندازد ، یاد بچه هایی که به خط می زدن و از شدت گرما عطش بر آنها غلبه کرده اما حاضر نبودند قطره ای آب بنوشند ، شاید دلشان می خواست همانند مولایشان لب تشنه از این دنیا بروند .این روزهای بلند تابستان که مصادف شده با ماه رمضان آزمونی است برای ما ، چه خوب که مرور این آزمون همواره ما را به یاد عاشورائیان بیاندازد .

همه ميگويند وقتي آب مينوشي بگو يا حسين
اما اين روزها در اين گرماي عطشزا هرجا
كه آب ميبيني ولي نمينوشي بگو يا ابالفضل

چندتا شهید توی اردوگاه بودند.(از آنهایی که توی اسارت شهید شده بودند).رفتیم تا بگذاریمشان یک گوشه. زیر بغل یکی از شهدا را گرفتم که بلندش کنم، دیدم کف دستش چیزی نوشته شده .با دقت نگاه کردم .نوشته بود (( مادر ! مُردَم از تشنگی ))

انعکاس این مطلب در : انقلاب نیوز ؛ جبهه انقلاب اسلامی ؛ عمارنامه


13 - 1 (1)

من ، همین که اکنون هستم ، بدون کمترین شک مانند یکی مثل “تو” یا نه ببخشید “شما” ! باز یعنی به وسعت همان دریاها یا شاید کوه ها یا خودِ خودِ گِردی زمین ، اصلاً کهکشان … چه فرقی می کند ، مهم این است که من ، منم … همین شکلی ، با همین قیافه ، نه مثل تو یا شما ، یک سر و هزار سودا ، من هم زمینی ام ، مثل همه ، حتی مثل آن مگسی که دور سر یک گوساله ی وحشی در مرز بولیوی پرسه می زند ؛ دو چشم که همه داریم ، گاهی جاری از اشک ، گاهی هم ساری از رشک  ، دو پا دارم ، یعنی همیشه همین دو پا را دارم مثل همه اما نه مثل آن مردی که پایش جاماند ،  حتی گه گاهی که مرغمان یک پا دارد ، نه آنکه مرغ باشیم و نه آنه آدم یک پا باشیم ، نه ، حرفمان یکیست ؛ یک بینی که بوی همه ی گل ها را در کنار بوی همه ی چیزهای بد بو می فهمد ، مثل آن سگ ولگرد که نیمه شب در کوچه ها پرسه می زند و زوزه می کشد ؛ دو گوش که به خوبی می شنود ، مانند آن پیرزن کهنه سال که به زور زندگی می کند اما گوش هایش صدای ویز ویز پشه ها را در مناطق مورد مناقشه ی هند و پاکستان می شنود ؛ مثل همه از سیاست هم می فهمم ، کاری به شکست اصولگرایان در انتخبات ندارم چون این روزها در “حقیقت” هم هیچ جای منقاشه نیست چه برسد به “مثل” ، اما مطمئنم که حسن کلیدش را در زیر دست و پا گم کرده و اینجور که معلوم است این قفل ها کور تر می شوند ، اصلاً کلید را بی خیال ، از وقتی فردوسی رفته سال ها می گذرد اما در این چندصد سال به این اندازه از اسفندیار خسته نشده بودیم که در این هشت سال شدیم ، البته اسفندیار کت و شلواری ، نه اسفندیار یال و کوپال دار ، این هم بماند …

غرض از گفتن این حرفها این بود که بگویم ما از دماغ فیل نیافتاده ایم ، همیشه ” من ” ها ” ما ” می شوند و هیچ منی از مریخ نیامده ، و هیچ  “تویی” نمی تواند مدعی باشد ، چون من همیشه همانم که اکنون هستم  و خواهم بود ، پس این من به سبب قانون فلانی فقط از جایگاهی به جایگاه دیگر نزول و افول می کند نه از شخصیتی به شخصیت دیگر تبدیل ، مثل من ، همین آدمی که بودم و هستم …



برای منی که جا ماندم

کربلا به رفتن نیست، به شدن است؛ که اگر به رفتن بود، شمر هم کربلایی است! شهید سید مرتضی آوینی

دل بستگی ها

دوستان طراح

هم قلم ها

آمار بهشتی

  • 0
  • 114
  • 862
  • 2,928,852