بایگانی برای ژانویه, 2014

سریال سطحی آوای باران که این شبها از شبکه سوم سیما پخش می شود را دارای نکات ضعف زیادی می دانم که باعث شده سریال از واقعیت کمی دور باشد . در داستان این سریال البته نقاط خوب دیده می شود اما قویاً می توان گفت که هیچ چیز در این سریال جای خود نیست .

111181_683

ضعف های عدیده فنی فیلم در چشم مخاطب رخ می نماید ، انتخاب بازیگران نوعی شوخی با مردم است ، بعضی از قسمت های داستان به دور از واقعیت است و این را نمی توان انکار کرد . البته در کنار نقاط منفی این فیلم توانسته مخاطب زیادی را جذب خود کند ، اقبال عمومی مردم نشان داده هر سریالی که متناسب با خانواده ی ایرانی باشد را می پسندد اما درگیرکردن مردم با هیچ و پوچ پسندیده نیست .

داستان باران و همه ی اوشین های سریال های ایرانی کش و غوس دار است ، به حدی که اگر خاک قبرستان های ایران را شخم بزنید هرگز از دل آن چنین فرد رنج کشیده ای بیرون نمی آید . شاید برای همین است که واقعیت تلخ و شیرین مادرهای شهدای ما که گاهاً تا چند عضو خانواده ی خود را فدای انقلاب کرده اند هیچ وقت در تیر رس یک داستان خوب قرار نمی گیرند .

111178_121

نکات آموزنده را جدای از فیلم می دانم مثل شکیب قصه که با واقعیت نزدیک است و می توان آن را در جامعه لِنگه اش را پیدا کرد یا ازدواجی که به خاطر ثروت انجام شد و عشق در ان جایگاهی نداشت ، زیادی نشان دادن تجمل در گوشه گوشه ی فیلم را هم جدای از فیلم می دانم ، خانه ها ، ماشین ها و شخصیت های آنچنانی … این در خیلی از نقاط ایران فقط یک خیال است . معتقدم سریال خوب باید از ریزترین نقاط مردم را نصیحت کند و نوعی آمر به معروف و ناهی منکر باشد ، البته زمینه های زیادی برای شکل گیری این مبحث وجود دارد که در کار سطحی از آن نمی توان توقع داشت .

111182_673

تمام اتفاقات این فیلم و کش دار شدن آن مردم را هم حریص برای دیدن ادامه ی داستان می کند و هم ناراحت ، به نظرم توزیع عادلانه ای هم در تولید آثار در صدا و سیما صورت بگیرد بد نیست ، حال اگر قرار باشد قصه های پر غصه ی باران یا ستایش یا … را پخش کنیم می طلبد که آثار طنز را هم در کنار آن بگنجانیم . اما در این حال کشیده شدن به نقاط شکننده ی اعصاب مردم بعد از دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روزمره شایسته نیست ، بلکه شایسته آن است نوعی تکریم و جای امید در مردم زنده شود ، و این گونه است که افق رسانه امید و آگاهی با خط فعلی آن ناسازگار است .


مدتی است که شروع به مطالعه کتاب هایی در رابطه با تاریخ صدساله ای ایران و خاطراتی در این زمینه کرده ام . در این بین در برخی از کتاب هایی که مطالعه کردم متن ها و نوشته های خوبی را یافتم که بد نیست شما هم آنها را از نظر بگذرانید . اولین تصویر از متن کتاب از معراج برگشتگان اثر رزمنده بسیجی برادر حمید داود آبادی می باشد که با نثر زیبا و طنز آمیزی نوشته شده اما قسمت اول کتاب که به خاطرات قبل از انقلاب می پردازد شامل نکات ریز و درشت بسیار است . خواندن این کتاب توصیه می شود:

SAM_2371

اما کتاب دوم که کلاً به کتاب نکته ها معروف است و سرشار از اطلاعاتی است که خواننده را از پشت پرده خانواده ی پر از فساد پهلوی آگاه می کند . ظهور و سقوط سلطنت پهلوی که شامل خاطرات و اعترافات حسین فردوست ، دوست و مشاور محمدرضا پهلوی می باشد . این کتاب و بخش های اول آن شامل دوران حکومت رضاشاه است و بعداً به دوران حکومت محمدرضا می پردازد . از نکات جالب در این کتاب وابستگی شدید اعضای خانواده ، شاه ایران ، مقامات لشکری و کشوری و خدمه ی کاخ های شاه به سفارت انگلستان است . به طور کلی به ابعاد بیشتری از نقش انگلیس در حکومت ایران می پردازد . بیش از هرچیز خواندن این کتاب برای تاریخ دوستان و عزیزانی که دنبال حقایق و ناخوانده های بیشتری در این زمینه هستند توصیه می شود . متن زیر هم توصیف حسین فردوست از سلسله ی پهلوی است که خواندنی است :

SAM_2375


وقتی در طول سفر بودم با خودم فکر می کردم چگونه این همه رویداد را باید انعکاس دهم ، اصلاً در قاب تصور هم نمی گنجید چه برسد به قاب محدود کلمات و جملات . بی شک این روزها و روزهای نزدیک به اربعین حسینی حماسه پشت حماسه خلق می شود به وسعت موج خروشان و میلیونی انسان های آزاده ای که با پای پیاده زائر عشق می شوند . آنان که قصد قربت می کنند و تمام سختی های غربت را به جان می خرند و عازم کربلا می شوند .

تمام سختی این سفر وقتی بدانی آقا حداقل عنایتی به تو کرده و طلبیده کافیست ، چرا که بسیار هستند که توانایی رفتن دارند ولی قسمتشان نمی شود . گویا کبوتری است آن بالاها که بهترین گندم های ریخته شده بر روی زمین را خودش جدا می کند … آنان که رفتند و کربلایی شدند همه منتخب قافله ی عشق بودند …

DSC05674

ابتدا نیت می کنیم و قصد سفر ، راه دراز است ولی مقصد در قلب های ما نهفته ، در چشم های اشکبار ما نهفته و این یعنی راه های دنیا بسیار دورند ، آنقدر دور که حتی فکرش هم دور از ذهن است ، آنقدر دور که خیل جمعیت عشاق در شهر و ترمینال مرزی مهران ما را 18 ساعت از ورود به شهر عراق دور می کند . در راه با یک طلبه اهل قم آشنا می شویم و تعداد کاروان کوچک ما را به چهار نفر می رساند ، زبان عربی را خوب می داند و این تنها امتیاز ما بود که بعد از ورود به خاک عراق سرگردان نباشیم ، سوار بر سیاره های طویل می شویم برای طی مسیر کردن از مرز تا نجف اشرف وقتی که هوا تاریک و سرمای سوزان چنان تیز می شود گویی دارد گونه ها را می شکافد و به پوست و گوشت و استخوان نفوذ می کند ، راننده ی سیاره ی طویل اولین کاری که می کند دینارهای حق الزحمه ی خود را می گیرد ، ملت فارس زبان مدام با ایما و اشاره به او می فهمانند که اخوی بخاری ات را روشن کن که هوا بس ناجوانمردانه سرد است اما او هم با ایما و اشاره می گوید که بخاری خراب است اما من نمی دانم چرا او اینقدر نسبت به این سرمای بی انصاف بی تفاوت بود ؟ در طی مسیر مدام شیشه ی اتوبوس را پایین می کشید و باز عین خیالش نبود و سرمای شدید شب اول آن هم در آن سیاره ی طویل اولین سختی را برای کاروان کوچک ما رقم زد اما خاطره شد .

چشم هایم را می گشایم ، از سرما تمام بدنم سفت شده ، اتوبوس هنوز تکان تکان می خورد و کنار جاده ترمز می کند ، بلند فریاد می زند "زائر امام حسین الصلاة" ، نگاهی به بیرون می اندازم که جمعیت اندکی کنار موکبی ایستاده اند و درحال استعمال سیگار ناشتا و نوشیدن چای داغ در هوای بی شرمانه سرد صبحگاهی هستند اما جاده تک و توک زائر دارد ، زائرانی که از شهرهای شرقی عراق پیاده به نجف و از نجف بعداً به کربلا می روند ، خیلی عجیب بود برایم ، در این سرمای خشک این همت آنان خیلی عجیب بود … هرجوری شده با آب سردی که قد یک شیر سماور از منبع کوچک می ریخت وضو ساختم و با لرز نمازی خواندم که آن هم یادگاری ماند ! بی شک در آن هوا چای داغ می چسبید حتی برای من که لب به چای نمی زدم و آن نقطه ی شروعی بود برای چای خور شدنم … 

DSC05752ttttttttt23

من ترک چایی کرده بودم سالیانی 

موکب به موکب اربعین چایی خورم کرد 

  راننده فریاد زد که مسافرها سوار شوند اما طلبه ی قمی که برگ برنده ی کاروان ما بود به ناگاه به سرش زد تا از همین نصفه ی راه پیاده به نجف رود همراه باقی پیاده رونده ها ، حتی فرصت نداد خداحافظی با او کنیم و این گونه بود که نفر چهارم کاروان رفت که رفت و دیگر او را ندیدیم ….. { در طول سفر بارها با همراهش تماس گرفتیم اما در دسترس نبود ، انگار همیشه نگرانش بودیم ؛ آخر بنده خدا پول زیادی همراه خود نداشت . بعدها که ایران امدیم با همراهش تماس گرفتیم شکر خدا در سلامتی کامل بود چون از ما عاشق تر بود!}  ، و در نهایت بعد از ساعت ها کاروان کوچک ما در شهر نجف اشرف ، همان وادی ملائک ، وادی مومنین و مومنات فرود می آید و چه خوب صاحب خانه ایست مقتدای ما علی (علیه السلام) ، الحق و الانصاف چه جانانه و صمیمانه در آغوش می گیرد شهر زائر حسین را …

DSC05686ssssssssssss



برای منی که جا ماندم

کربلا به رفتن نیست، به شدن است؛ که اگر به رفتن بود، شمر هم کربلایی است! شهید سید مرتضی آوینی

دل بستگی ها

دوستان طراح

هم قلم ها

آمار بهشتی

  • 0
  • 114
  • 862
  • 2,928,852